خرید بک لینک
نمیدانم؛ اگر کسی باشد که بتواند به این مساله پاسخ بدهد، حتما میتواند همه ی مساله ها حل کند. حقیقتا این جا برایم شبیه قصرِ جادوگرِ قصه ها شده. پر از رازهای خطرناک. میخواهم از این قصر فرار کنم. بعد

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

به نظرم الان، در همین فصل، وقتش رسیده که یک روز غروب با خوشحالی باک بنزین ماشین را پُر کنم، باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی کنم و شب زود بخوابیم! فردایش ساعت 6 صبح از خواب بیدار شویم و بیبهانه شاد

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

- باوجود این که در حال پا گذاشتن به سی سالگی هستم، هنوز وقتی وارد مغازه نوشت افزار میشوم، برای چند لحظه حس و حال خوبی به سراغم میآید و حس میکنم بوی دفترها و پاک کن های نو، مستم میکنند! دیدن مدادر

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

- بی کاری باعث شده پول هایم بیشتر و زودتر خرج شوند! امروز وارد بانک شدم که شرایط وام را سوال کنم. رئیس شعبه پشت میزش نشسته بود و آشنا به نظر میآمد. کمی چشمانم را تنگ کردم تا مطمئن شوم علیرضاست. چند ل

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

قلم را می اندازم و فرار میx9dx9dx9dx9dکنم. این خیابان را به مقصد نامعلومی ترک میکنم... زندگی مثل یک خیابان باصفایِ خلوت است که درختانش در ارتفاعی بلند همدیگر را در آغوش کشیدهاند و گریه میکنند. این خیابان پر از مغازههای رنگارنگ و پر زرق و برق است. در بالای این خیابان رستورانی بزرگ و معروف وجود دارد که کبابهای معرکهای میپزد. پاتوق هر روز ما آن رستوران بود؛ اگرچه ما هیچوقت کبابش را نخوردیم و همیشه بوی کبابش بود که به ما میx9dx9dرسید...

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

آخر کلاس استاد گفت: بشر همیشه پنداشته بود که از دلفین,ها باهوش تر است؛ زیرا به موقعیتهای زیادی دست یافته است... از جمله چرخ، نیویورک، جنگلها و غیره... در حالی که تمام آن چیزی که دلفین,ها انجام دادها

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

بستنی میخرم و مینشینم روی لبهx9dی یک سنگِ ساییده شده. عکسش را توی گوشی میبینم، دلم برایش تنگ شده، رویش زوم میکنم. گاهی آنقدر زیاد که پیکسل هایش بیرون بزند... میگویم هوای اینجا عالیست. بیا بدویم

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

خیلی وقت است که مستقیم حرف نزدهام و طفره رفتم و حرفهایم را پیچاندم دور خودم؛ طوری که گاهی خودم هم یادم میرود منظورم از گفتهها و نوشتههایم چه بوده؛ گاهی این حرفهای پیچدار گردنم را میگیرند و آنقدر فشار میدهند که دیگر نه میتوانم حرف بزنم و نه گوش دهم. حرفهایم دیگر مهم نیست,ند...

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

(ساعت 2 نیمه شب؛ تلگرام)
آووکادو: تو راحت بخواب. من اینقدر کار عقب مونده دارم که فکر نکنم تا صبح هم تموم بشه.
یلدا: برام بلیط سینما میخری؟
آووکادو: الان؟! بلیط سینما؟!!
یلدا: آخرین باری که راحت خوابیدم تو سینما بود...!

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

داستان برای من از جایی شروع شد که روز جمعه همسرم (آووکادویی که شما میشناسید!) رو دعوت کردم که بیاد خونمون تا با هم عصرونه بخوریم. اون روز فقط خواهرم خونه بود و تمام فکر و حواس هر دوی ما به آماده کردن

برچسب: نویسنده: پارسا هاشمی تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 0:44

صفحه بندی