نمیدانم؛ اگر کسی باشد که بتواند به این مساله پاسخ بدهد، حتما میتواند همه ی مساله ها حل کند. حقیقتا این جا برایم شبیه قصرِ جادوگرِ قصه ها شده. پر از رازهای خطرناک. میخواهم از این قصر فرار کنم. بعد
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
به نظرم الان، در همین فصل، وقتش رسیده که یک روز غروب با خوشحالی باک بنزین ماشین را پُر کنم، باد لاستیک ها و روغن ماشین بررسی کنم و شب زود بخوابیم! فردایش ساعت 6 صبح از خواب بیدار شویم و بیبهانه شاد
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
- باوجود این که در حال پا گذاشتن به سی سالگی هستم، هنوز وقتی وارد مغازه نوشت افزار میشوم، برای چند لحظه حس و حال خوبی به سراغم میآید و حس میکنم بوی دفترها و پاک کن های نو، مستم میکنند! دیدن مدادر
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
قلم را می اندازم و فرار میx9dx9dx9dx9dکنم. این خیابان را به مقصد نامعلومی ترک میکنم... زندگی مثل یک خیابان باصفایِ خلوت است که درختانش در ارتفاعی بلند همدیگر را در آغوش کشیدهاند و گریه میکنند. این خیابان پر از مغازههای رنگارنگ و پر زرق و برق است. در بالای این خیابان رستورانی بزرگ و معروف وجود دارد که کبابهای معرکهای میپزد. پاتوق هر روز ما آن رستوران بود؛ اگرچه ما هیچوقت کبابش را نخوردیم و همیشه بوی کبابش بود که به ما میx9dx9dرسید...
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
بستنی میخرم و مینشینم روی لبهx9dی یک سنگِ ساییده شده. عکسش را توی گوشی میبینم، دلم برایش تنگ شده، رویش زوم میکنم. گاهی آنقدر زیاد که پیکسل هایش بیرون بزند... میگویم هوای اینجا عالیست. بیا بدویم
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
خیلی وقت است که مستقیم حرف نزدهام و طفره رفتم و حرفهایم را پیچاندم دور خودم؛ طوری که گاهی خودم هم یادم میرود منظورم از گفتهها و نوشتههایم چه بوده؛ گاهی این حرفهای پیچدار گردنم را میگیرند و آنقدر فشار میدهند که دیگر نه میتوانم حرف بزنم و نه گوش دهم. حرفهایم دیگر مهم نیست,ند...
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی
برچسب:
نویسنده: پارسا هاشمی